وزنه برداری پریسا کوچولو
پریسا جون ١ سال و ٥ ماهه است و ظرف آب را که برایش خیلی سنگین است بازحمت زیاد برداشته است. شته است ...
نویسنده :
محبوبه
11:36
کتونی
عینک
گفتگوی مامان با پریسا کوچولو پریسا 1 سال و 10 ماهه و عینک مامانش را می خواهد به چشم بزند پریسا : عینک را بده بزنم به چشمم مامان : نه عینک بد است پریسا : بده مامان : چشم من اوف شده برای همین عینک می زنم پریسا : چشم من را هم هاپو گاز گرفته و اوف شده عینک را بده این حرف پریسا باعث خنده من و بابا شد ...
نویسنده :
محبوبه
11:14
دائی جون
پریسا عشق دائی علیرضا است پریسا تا دائی را می بیندمی گوید دائی بستنی بخر دائی من را ددر ببر دائی بغل و..... ...
نویسنده :
محبوبه
9:48
نماز
هروقت مامان می خواد نماز بخونه چادرت را برمی داری و نماز می خوانی اما ........ وقتی مامان می خواد نماز بخونه گریه می کنی و نمی گذاری نماز بخواند ...
نویسنده :
محبوبه
9:45
باغ
فروردین سال90 پریسا 1 سال و 3 ماهه - شهرستان بابائی درحوالی شاهرود، باغ مامان بزرگ ...
نویسنده :
محبوبه
11:47
یریسادر یک سال و پنج ماهگی
با تله کابین رفتیم بالای کوه و این عکس را انداختیم ...
نویسنده :
محبوبه
11:46
کیک تولد یک سالگی پریسا جون
ترس های پریسا
پریسا از گربه می ترسد . و هرصدایی که می اید می گوید" میو" بود و می پرد بغل مامان تیر سال 90 پریسا 1 سال و 5 ماهه - بغل بابا بزرگ مهربون در دریا - پریسا : از دریا خیلی می ترسم اما چون بابا و دائی یه ماهی برام گرفتن و انداختن داخل استکان ، منم دیگه از دریا نترسیدام و با بابابزرگ اومدام داخل آب اما فقط برای یک بار - پریسا : مامانم هر کاری کرد که با شنها بازی کنم ، بازی نکردام و ترسیدام وقتی از چیزی می ترسه باززبان شیرین اش می گه : ترس ...
نویسنده :
محبوبه
11:47











